فرض اول ، مرگي در کار نيست .
اگه مرگ نباشه ، آدم ها از بزرگترين خطر و بزرگترين تهديدِ هستي نجات پيدا ميکنند .
آدم ها براي چي از مريضي مي ترسند ؟
براي اين که بيماري همسايه ي ديوار به ديوار مرگه.
براي چي از تصادف با ماشين مي ترسند ؟ براي اينکه در تصادف احتمالِ مرگ زياده .
براي چي از قبرستون و مرده مي ترسند ؟ براي اين که قبرستون يعني خونه ي مرگ .
واسه چي از جنگ واهمه دارند ؟
براي اينکه جنگ اون ها رو يه راست ميبره به جايي که اسمش مرگه .
از تهديد ، از زندان ، از شکنجه ، از خون ، از گلوله ريا، از پليس ، از خشونت براي چي ميترسند ؟
براي اينکه همه ي اين جاده ها - گيرم بعضي خاکي ، بعضي آسفالت ،
بعضي اتوبان – به جاي وحشتناکي مي رسند که شما ترسوها و ابله ها
اسمش رو – از سر ناچاري و بي اسمي – گذاشته يد مرگ.
يعني چون هيچ اسم ديگه اي به عقل ناقص تون نرسيده اسمش رو گذاشته يد مرگ .
اما اين مرگ چي هست يا چي نيست ، هيشکي نمي دوه .
تنها کاري که ما ميکنيم اينه که تا اونجا که ممکنه ،
تا ان جا که ترس برمون نمي داره ، جلو بريم و بايستيم لبه ي تيز دره اي عميق .
دره اي خيلي عميق و تاريکي که فکر مي کنيم تهِ اون هيولاي مرگ خوابيده
اما هيچ کدومِ ما حتي نمي تونيم حدس بزنيم که تهِ اون دره چي هست .
پينوشت : اينکه لطفا يه کمي شما هم روشنفکر فکر باشين
منظورم اينه که چراغ فکرتون رو روشن کنين نه اينکه فقط بخونين،
بشينين بحث کنين و بگين مثلا من چرت و پرت ميگم يا اينکه درست ميگم و
ابعاد ديگه بحث رو بگين راستي فرض دوم در مطلب بعدي مياد به نظرتون چيه ؟
بابا کشکه اين حرفا برين خونه تون و
بشينين چايي تونو بخورين نه بنوشين نه قهوه باشه بهتره
چي ميگم بابا همون بهتر که فراري باشم .